انتظار
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
- ۰ نظر
- ۰۷ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۳۱
- ۸۸ نمایش
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
نه که عاقل بودم ، عشق تو مجنونم کرد
من همه چشم شدم مهر تو حیرونم کرد
❤
این و هر دم و هر ثانیه در فکر تو ام
عاشق و واله و دیوانه و مجنون ، منم
دم به دم یاد در خاطرات ما شیرین است
قصه ی عشق من و دلبری ات دیرین است
یاد تو مرهم جان و دل افگار من است
چهره ات حافظه ی پرده ی افکار من است
ای دلم بردی و هوش از سر و جان از جسمم
من فراموش کنم نزد تو حتی اسمم
صد بار پلو خوردی و دیدی ثمرش را
املت چه بدی داشت که یک بار نخوردی؟
خیـــالِ روی تواَم دیـده میکند پُر خون
هــوایِ زلفِ تواَم عمر میدهـــد بر باد
نه در برابرِ چشمی نه غایب از نظری
نه یاد میکنی از من، نه میـروی از یاد
حافظ
من به پرواز نمی اندیشم
به تو می اندیشم
تو که بالاتر از اندیشه ی یک پروازی
بانک اینجا بانک آنجا، بانک بانک
بانک گرداند ریالت را فرانک
....
بانک شد پشت و پناه اختلاس
جول ما اندر صف وامش پلاس
....
دیر کردش گشت از وامم فزون
عن قریب از خانه ام گردم برون
.....
شب بخواب و مژده فردا شنو
بانک روید از برایت نو به نو
....
خانه بنشین و بخور چایی خود
سود پول آید حسابت خود به خود
.....
گر تورا بانکی میان جیب بود
صنعت و تولید گردد پیر زود
....
هرکه آید قول اصلاحش دهد
هر کجا بنشیند از آن دم زند
....
بانک همچون چاقویی در دست ماست
گاه تیغش میکشد، خواهی شفاست
.......
بانک را در یاب ای صاحب خِرد
بانک باید کشورت را گسترد
17/1/94 سر کلاس مهندسی ترابری
شهر چاقو های تیز و دلبر عاشق ستیز
هردو ((زنجان)) اند اما این کجا و آن کجا؟
هرکه زحمت به تنش در گذر ترم دهد
منت قهوه خوری نیمه شب را نکشد
« ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری »
با خبر باش که خاکش مژه ی مجنون است
....
سالها از پی هم رفت و نرفت از دل ما
گرچه از هر سخنش خاطر ما دلخون است
خوشا راهی که طراحش تو باشی
محاسب بهر اجزایش تو باشی
خوشا آن جاده کندر باد و کولاک
به وقت برف رهدارش تو باشی
خوشا آن سازه ی در حال ریزش
اگر طراح خرپایش تو باشی
خوشا برجی که وقت ساز و انداز
ز اول ناظر کارش تو باشی
خوشا سدی که وقت ابر و باران
مدیر پیک(Peak) سیلابش تو باشی
خوشا من چون تویی مقصود شعرم
بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن از عشق بدان می خندم
روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است بدان می خندم
شعر خودم نیست
ما نسیه طلب باشیم، از نقد گریزانیم
گر مرجعتان عقل است ، با عقل نمی خوانیم
از بی ثمری رستیم، خواهان بلا هستیم
وقت سخن فتنه ، در حادثه ننشستیم
ما بنده ی در بندیم، بر حادثه می خندیم
تلخیم به سان زهر، شیرین چونان قندیم
ما غمکده ی دل را آباد نمی خواهیم
مرغ قفس دل را، آزاد نمی خواهیم
ما جامع اضدادیم، از کرده ی خود شادیم
ما جان و تن و دل را ، در عشق چه خوش دادیم
خنک آن دل که به عشق صنمی مفتخر است
چه کنم با دل خود گرچه رهش پرخطر است
نام عاشق به یدک میکشد این دل باخود
عاشق قصه ز لیلای خودش بی خبر است
این که شدم عاشق تو بخت سیاه من است
سرخ شده برگ خزان ، گرمی آه من است
یار منی؟کیستی؟رهگذری؟چیستی؟
منتظرت بوده ام و منتظرم نیستی...
خدا کسیست که باید به دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست !
فاضل نظری
دائم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
حافظ
بگیر از من این هردو فرمانده را
دل عاقل و عقل دیوانه را
تو آن را که خواهی نه, من نیستم
خودم هم نمی دانم اما که من کیستم
ز پا تا سرم دم به دم با تو بود
ز این بی دلی اینک اما چه سود
خوشا آن زمان در دلم زیستی
کنون لیک می بینمت کیستی؟
بس است عاشقی دل سپردن خطاست
که عاشق کسی شد که از عقل کاست
درون دلم ردپای کسی است
نمیخواهد این عقل باور کند رد کیست
من آن هم نگشتم که خود خواستم
گذشت عمر و سرمایه ام کاستم
در بن بست نیز راه آسمان باز است
پرواز را بیاموز...